تبليغاتX
طلوع
طلوع

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
لينك مطلب

مولای من سلام

میبینی؟

 

دوباره نیمه شعبان از راه رسید! اما تو هنوز نیامدی...

 

تا به کی روز با تو بودن را بی تو جشن بگیریم؟

 

تا به کی ندبه های انتظار را در گوش های سخت زمان فریاد زنیم؟

 

خدایا پس کی این خورشید ابرها را کنار میزند؟

 

خدایا زمین پیر شد، گل ها خشکیدند ،پرنده ها دیگر... آواز نمیخوانند!

 

همه جا تاریک است، دیگر هیچ بارانی روح درختان را جلا نمیدهد

 

خدای من، چشم های زمین هم مثل چشمان بی قرار منتظران خشکیدند. دیگر صدای غرش رودخانه ها به گوش نمیرسد.

 

 

خدایا چند نشانه دیگر لازم است؟

 

همه ما دلتنگیم

 

این شهر بیگانه هر روز غربتمان را به رخمان میکشد

 

منتظران را دریاب...

 

 

 


این عید بزرگ رو به همه شما تبریک میگم

 

امروز نه تنها روز بزرگی برای  ما شیعیانه بلکه تمام مردم جهان در اون سهیم هستند چون همه اونها به نحوی به منجی اعتقاد دارند.

 

آپ امروز رو اختصاص دادم به تحقیقی درمورد اعتقاد ادیان مختلف به منجی که در ادامه مطلب به طور مفصل به این موضوع پرداختم. خوشحال میشم کمی از وقت گرانبهاتون رو صرف کنید و این مطلب رو بخونید.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهره در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
لينك مطلب

بعضی روزها خیلی شیرین و به یاد موندی هستن

 

مثل روزهایی که من توی 2 هفته گذشته گذروندم

 

برای چند روز تونستم به آرزوم برسم و معلم بودن رو توی یه کلاس واقعی تجربه کنم

 

 هرچند خیلی کوتاه بود اما میدونم که مدت طولانیی توی ذهنم میمونه.

 

بذارید مفصل تر بگم.

 

چند ماه پیش من و چندتا از دوستام توی طرح هجرت بسیج ثبت نام کردیم

 

هدف این طرح خدمت به افراد محروم و خصوصا روستاهاست.

 

تا این که 2 هفته پیش مقصد و همراهامون تعیین شدن و دوره شروع شد

 

عجب صفایی دارن مردم روستا. از ما به گرمی استقبال کردن و باهامون همکاری زیادی داشتن

 

روز اول باید میرفتیم در خونه ها و مردم رو از این طرح مطلع میکردیم

 

از روز دوم کلاسا شروع شد. من هم تو این مدت زبان انگلیسی و فیزیک تدریس میکردم

 

با شاگردام حسابی دوست شدم. خیلی برام دوست داشتنی بودن. بعضیاشون اونقدر شیطون بودن که دیوار راست رو که چه عرض کنم میله پرچم رو بالا میرفتن

 

 

 

روزای اول شب که برمیگشتم خونه صدام گرفته بود؛ گلوم درد میکرد از بس که با این وروجکا سر و کله میزدم

 

اما کم کم عادت کردم.

 

جاتون خالی غذاهایی که بهمون میدادن به لعنت خدا نمی ارزید نمیدونم چکارش میکردن که اونقدر بدمزه میشد

 

جالبه که وقتی اعتراض میکردیم میگفتن غذای بد هم جزو طرحه شما باید ساخته شین(لابد داغون شدن معده آدم باعث میشه روحش ساخته شه)

 

روزای آخر غذا بهتر شد 2 روز مونده به پایان طرح غذا رو دیر آوردن خیلی گرسنه بودیم ولی آخر سر یه خورش قیمه خیلی خوشمزه  بهمون دادن

 

جاتون واقعا خالی بود

 

داشتیم مثل ندیده ها میخوردیم که........

 

چشمتون روز بد نبینه

 

دیدیم ندا (یکی از دوستام)شاخک یه سوسک رو گرفته و داره از ظرف غذاش بیرون میکشه

 

 

همه بچه ها حالشون بد شد

 

دیگه بقیشو نمیگم میترسم گریتون بگیره

 

یکی نیس بگه آخه بیوجدانا کم کافور و کوفت و زهرمار میریزین تو غذای ما که سوسک رو هم چاشنیه غذاتون میکنید؟

 

جالبه که وقتی شکایت کردیم زیر بار نرفتن.

 

گفتیم گیریم که تو درست میگی سوسکه در ظرف خورش رو باز کرده رفته توش درو بسته و شنا کرده رفته اون ته...

 

تار سیبیلت توی کباب بچه ها چه کار میکرد؟

 

آخه کی مسئول رسیدگی به این نابسامانی هاست؟

 

روز آخر آش پشت پای خودمون رو درست کردیم و با مردم خوردیم اونم چه آشـــــــــــــــــــی. هم تند شده بود هم شور خلاصه دست کمی از غذای هرروز نداشت (آشپز دوتا بود که همچین شد )

 

 

 

 این دوره هم تموم شد اما چیزی که من فهمیدم این بود : حقا که درست گفتن معلمی شغل انبیاست واقعا کار سختیه.

 

 

نوشته شده توسط زهره در شنبه سوم مرداد 1388
لينك مطلب

سلام

 

منو ببخشید بازم دیر شد اما برگشتم

 

هم با دست پر هم با دل پر

 

چرا؟

 

دلم از چی پره؟

 

از این نظام زورگویی که روی ما دانشجوها و دانش آموزا حاکمه.

 9 ماه سال رو حداقل نصف روز ســــــر کلاسیم بقیه روز رو یا داریم خستگی از جان میشوییم یا مشغول

انجام تکالیف هستیم اگه بچه مثبت باشی  که خواب هم نداری تابستون رو هم که اگه شانس بیـــــاری

 آزادی وگرنه یا باید جان بکنی تا رنگ بعضی نمرات کارنامه رو در شهریور عوض کنی یا پدر و مادر عزیز در

 پی کشف استعدادهای درون ما مدرسه ای شلوغ تر از آنچه در طول سال میرویم برای ما میسازند.

 

اینا که خوبه از سال اول دبیرستان تازه اول بدبختیه کم کم سایه نحس کنکور نمایان میشه انگار پاش رو

 گذاشته روی گلوی آدم و ده فشــــــــــــــــــار. هرچی بیشتر میگذره هم این فشار بیشتر میشه .( دانش

 آموزان عزیز نترسید اینا گذراست فقط با احتیاط گام بردارید که خدای ناکرده زمین نخورید)

 

سال دوم دبیرستان پدر مادرهای عزیز بچه ها رو به انتخاب رشته هایی وادار می کنن که آیندشـــون رو

بسازه ( ما هم که میدونیم اصلا به دنبال آرزوهای پرکشیده خودشون نیستن)

 

کنکور همین جاست جایی نرفته کم کم آسایش رو ازت میگیره از سال سوم دیگه صداش رو هــــــــــــم

میشنوی با این عناوین : کـــــــــــــــــــــــــــانون فرهنگی آموزش گـــــــــــــــــــــــــــــــاج و... وقتـــــــــــــی

تبلیغاتشون رو میشنوی کیف می کنی اصلا میمونی که ای خدا کدوم رو انتخاب کنم؟ اما وقتی میخری

هزارتا لعنت بر پدر و مادرشون نثار میکنی.

 

یکی نیست به این رسانه ها حالی کنه بابا ول کنین خودم میدونم کنکور دارم اما کو گوش شنوا استرس

پشت استرس  تا حدی که 1 ماه آخر رو به جنون میرسی

 

سر جلسه هم اگه شانس بیاری حالت بد نشه یکی دیگه بغل دستت گلاب به روتون حالتو به هم میزنه

 

 

از ماجراهای بعدش هم که چیزی نگم بهتره چون مثنوی 70 من توی این پست جا نمیشه.

                                  

 

وقتی وارد دانشگاه میشی خیال میکنی دیگه تمومه اما ای دل غــــــــــــــــافل...

 

 تو طول ترم جون میکنی تمام برنامه های تلوزیون رو سانسور میکنی به جومونگ اکتفا میکنی خواب و

خوراکت میشه درس

 

آخر ترم چی؟ یکی شاگرد اول میشه که ازش ناامید بودی اگه یه کم سرش رو گول بمالی شماره تمـــام

 اساتید رو برات لیست میکنه شکایت به کی میشه برد؟ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

 

بعد از اینکه فارغ التحصیل شدی یا باید بیخیال اون همه جون کندن بشی و بری خونه بخت و با این همه

 سابقه کهنه بچه بشوری یخ حوض بشکنی و با یه دبه دوغ سر کنی یا بیخیال مدرک به منشی گــــری

اکتفا کنی.

 

ببخشید سوء تفاهم نشه من خودم عاشق درس خوندم ( شما باور نکن) اما این که نمیشه ما بهترین

 سالهای زندگیمون رو زیر این همه فشار زندگی کنیم و اکثریت هم به شغلی متفاوت با آنچه که بــراش

 زحمت کشیدیم رضایت بدیم خدا میدونه که پدر و مادرها چقدر خرج میکنن تا بچه ها به جایی برســن

 اما ...

 

 شخصی رو میشناسم که برای موفقیت بچه هاش در تحصیل خونش رو فرخته بود درسته که باعـــــث

افتخارش شدن اما به چه قیمتی؟ چرا آموختن علم اینهمه هزینه رو روی دوش ما میذاره؟ چرا امکانــات

 آموزشی در کشور ما نابرابره؟ وقتی وارد دانشگاه میشی کسی که کنار دستت نشسته هیچـــــی از

 درسای دبیرستان نمیفهمه اما رتبش خیره کننده ست چرا؟ چرا به اون فقط تست زدن رو یاد دادن؟

یعنی حق کسی که واقعا درس رو میفهمه و اون به یه اندازست؟

 

شما بگین این نظام نیازمند تغییر نیست؟

 

ببخشید دلم خیلی پر بود...

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه هفتم تیر 1388
لينك مطلب

سلام

از این که مدتیه فعالیت چندانی ندارم از همه شما معذرت میخوام.

 

به خاطر شروع امتحانات و پایان ترم حاضر نمیتونم بیشتر از این بیام و پاسخ محبتهاتون رو بدم.

 

برام دعا کنید بتونم از پسش بر بیام و دست پر برگردم قول میدم جبران کنم. شاید آدرس وبم رو تغییر بدم اما محتوا حتما بهتر میشه.

 

شما تو این مدت بهم سر بزنید .

 

تا 30 خرداد نمیتونم آپ جدیدی داشته باشم ولی حتما میام و بهتون سر میزنم.

 

التماس دعا.

 

ای که اندر کوچه ره بر فاطمه بگرفته ای

                                        گردنت را میشکست عباس اگر آنجا بدی

 

ایام فاطمیه رو هم بهتون تسلیت میگم توی این شبهای قشنگ شبهایی که ناله های عزیزان فاطمه ی پیغمبر به آسمان بلنده من رو فراموش نکنید.

 

 

 

 

                  

برایت دعا می کنم

 

خدا از تو بگیرد

 

هرآنچه تو را از خدا میگیرد

 

                 دکتر علی شریعتی

 

 

نوشته شده توسط زهره در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • برایت دعا می کنم

    خدا از تو بگیرد

    هرآنچه تو را از خدا میگیرد

    دکتر علی شریعتی
  • نقل قول از TAKP30
  • پیوندها
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • لوگوی سایت

  • " dir="ltr" size="20">

  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما
  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با


    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by zohre77.blogfa.com